سفره ی خالی
یاد دارم در غروبی سرد سرد / میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد.
داد میزد:کهنه قالی میخرم / دست دوم جنس عالی میخرم.
کاسه و ظرف سفالی میخرم/ گر نداری کوزه خالی میخرم.
اشک در چشمان بابا حلقه بست / عاقبت آهی کشد بغضش شکست.
اول ماه است و نان در سفره نیست / ای خدا شکرت.ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود / اتفاقا مادرم هم روزه بود.
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
گفت آقا سفره خالی میخرید؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۱ ساعت 1:22 توسط علیرضا
|